نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

فرشته کوچولو

من میتوانم ...

آخه چه جوری رفتی؟؟؟!!!!!!!! این جمله ای است که مامانم از چهارشنبه گذشته تا الان داره میگه، فقط بخاطر اینکه استعدادهای من رو دست کم میگیره ... نمیدونم اینکه آدم خودش بره توی تختش خیلی جای تعجب داره ... ماجرا از این قراره که مامانم به خاطر مهمونی که در پیش داشت مشغول کار بود و خوشحال از اینکه من با اسباب بازیهام سرگرمم ولی وقتی تمام خونه رو دنبال من گشت، در نهایت تعجب من رو توی تختم پیدا کرد و این سئوال برایش پیش اومده، وقتی مامان من رو توی تخت دید از شدت تعجب و کمی وحشت زل زل من رو نگاه میکرد و خشکش زده بود. بهتر بود من از مامانم عکس میگرفتم چون با اون چشمهایی که از شدت تعجب از حدقه زده بود بیرون خیلی خنده دار شده بود. ...
23 مهر 1391

کجا بشینم بهتره؟

خیلی خوشحالم چون دیگه از هر مبل و صندلی که دلم بخواد میتونم بالابرم و برای نشستن خودم انتخاب میکنم که کجا بشینم حالا کجا بشینم ؟؟!! شاید همین جا خوب باشه نه خوشم نیومد، اصلا روی میز چطوره؟!! بد نیست ولی باید جاهای دیگه ای رو هم امتحان کنم شاید جای بهتری وجود داشته باشه حالا که تا این بالا اومدم یه کلاغ پر هم با خودم بازی کنم خوووووب اینجا چطوره ... چه جای نشستن؟!! بهتره خودم رو به کلید برق برسونم نه مثل اینکه هیچ جا مثل این مبل یا بهتر بگم این تختخواب نمیشه، آخییییییش چه کیفی داره ...
16 مهر 1391

دوازده ماهگی

پایان هر ماه مامانم از کارهایی که یاد گرفتم مینوشت ولی این بار تا امروز فرصت نکرده بود که چیزی بنویسه آخه از شنبه گذشته مامانم درس و مشقش رو که به خاطر من یکسال مرخصی گرفته بود دوباره شروع کرد، 3 روز اول من هم باهاش رفتم ولی اصلاً اصلاً دلم نمیخواست از مامانم جدا بشم، تا وقتی مامان پیشم بود کلی از دیدن بچه ها ذوق میکردم و باهاشون بازی میکردم ولی امان از وقتی که مامانم میرفت ... رفتن همانا و جیغ بنفش همانـــــا ... از کارهای 12 ماهگی بگم (به قول دکترم 12 ماه یا 1سال؟؟) : وقتی مامانم صدای ببیی و جوجو و گاو و هاپو رو میپرسه من تند تند جواب میدم و بعضی وقتها قبل از اینکه حیوون بعدی رو بپرسه خودم میگم. بَبَیی میگه : بَ    &...
3 مهر 1391

تولد اول ...

مراسم تولد من برای خودش ماجراهایی داشت. من چهار تا تولد داشتم! تولد اول به تاریخ قمری یعنی 13 شوال بود که با مامان و بابا رفتیم به یکی از مناطق خوش آب و هوای تهران و نهار خوردیم و یه تولد سه نفره برگزار کردیم. ...
26 شهريور 1391

تولد دوم ...

چون روز تولد من همزمان با شهادت امام صادق(ع) بود مراسمی برگزار نشد و فقط چند تا دونه عکس یادگاری گرفتیم. ...
26 شهريور 1391

تولد سوم ...

سومین تولد درواقع رسمی ترین تولد من بود که با برگزاری یه مهمونی ساده و صمیمی بنده با وزن 11/390 کیلو گرم و قد 74/7 سانتی متر دومین سال از زندگی ام رو شروع کردم. بفرمایید تولد ... تزئینات خونمون لباسی که وقت ترخیص از بیمارستان پوشیدم لباسی که وقتی به دنیا اومدم خانم پرستار تنم کرد و خیلی بهم بزرگ بود کیک تولدم که حسابی ازش خوردم ببینید وقتی همه سرشون گرم عکاسی بود من چه تونل خوشگلی درست کردم میز تنقلات کادوی تولد از طرف مامان و بابا و بالاخره این هم خودم که اصلا حوصله تولد بازی نداشتم و توی همه عکسها عصبانی هستم و همین مسئله باعث شد تولد چهارم برگزار شود. ...
26 شهريور 1391

تولد چهارم ...

مثل اینکه مامان و بابام قصد دارند هفت شبانه روز برای من تولد بگیرند و عکس بندازند تا باور کنند که من یکساله شدم. خوب چون من عکسهای خوبی نداشتم فردای مهمونی دوباره لباس تولدم رو پوشیدم و با باقی مانده کیک که سر آقا خرسه بود عکس انداختم و خیلی به من خوش گذشت چون دوباره یه عالمه کیک خوردم! شیوه کیک خوری (قابل توجه کودکانی که مراسم تولد در پیش دارند) 1. به قسمت مورد نظر اشاره کرده و به مامان لبخند بزنید. اصلا نگران نباشید چون تمام حواس مامان به خنداندن شماست تا بابا عکس بگیره، پس از لبخند شما لذت خواهد برد. 2. همینطور که به مامان نگاه میکنید با تمرکز انگشت اشاره را در کیک فرو ببرید و در این مرحله سرعت عمل را فراموش نکنید. 3...
26 شهريور 1391